خرید بک لینک

ساعت 7 صبح رسم ادب بجای آوردیم و با خداحافظی دوستانه و متحیرانه از میزبان محترم، موکب را ترک کردیم و راه جاده را در پیش گرفتیم.

آن روز تا ظهر، بی وقفه حرکت کردیم، بعد از نماز و ناهار هم دوباره به راه افتادیم و تا ساعت 4 بعد از ظهر، مسیر را ادامه دادیم.

در مسیر حرکت، قیافۀ استتار شده و تغییر یافتۀ بعضی از چهره های علمی و سیاسی، واقعاً دیدنی بود. شخصیت هایی که بعضی هاشون از شناخته شدن ابایی نداشتند و چه بسا خوشحال هم می شدند. اما، بعضی هاشون به شدت مراقب بودند کسی آنها را نشناسد و با آنها همکلام نشود! ولی اندام اطو کشیده و گردن های کرخت و مدل راه رفتن بعضی هاشون آن قدر تابلو و بیلبورد بود که امکان نداشت بتوانند از چشم تیزبین بچه تُخس ها و زبل خان های شهر و محله پنهان بمانند.

اولین کسی که، دیدنش در این مسیر اتفاق افتاد، سردار عزیز جعفری بود که چند سال پیش، آمریکای جانی، حقوق ماهیانۀ جعفر عزیزی را به جای ایشان در سیستم بانکی خارج از کشور مسدود کرده بود. هرچند که حالا عزم و هیبت گذشتۀ این سردار کمی فرو ریخته بود؛ اما هنوز گام هایش رنگی از صلابت داشت و در نگاهش نمی از طراوت می رویید. هنوز برق غیرت در چشمانش درخشش داشت و امیدش به آینده، از نوع امیدهای دولت تدبیر نبود!

مرد بزرگ آستان قدس رضوی، نفر اول تیم مذاکره کنندۀ سابق در موضوع هسته ای، متهم جسور و پُر های و هوی واقعۀ تأسف بار کهریزک که سرانجام کارش به گریه و عذرخواهی و اظهار ندامت انجامید! نفرات دیگری بودند که رد پایشان را کنار قدم های جاده جا گذاشتند. خطیب موقت نماز جمعۀ تهران و حجت الاسلام ریاضت که هیچ سمتی جز حوزۀ درس و بحث و حدیث و اخلاق ندارد. آخرین نفرات اسم و رسم داری بودند که در این مسیر، همپای جماعت بودند و سهم چشمان ما شدند. ما هم با هر کدام از آنها به اقتضای شخصیت و حوصله و مقبولیت شان، چند قدمی همراه می شدیم و بعد از سلامی و کلامی کوتاه به امان خدا رهایشان می کردیم.

اما، چهرۀ نا آشنایی که دیدنش در این سفر برای ما شوق برانگیز و خاطره انگیز شد، خانم دکتر «تورانی» بود که همراه همسرِ پزشک و دختر دانشجویش به قصد زیارت اربعین آمده بودند. خانم تورانی، متخصص زنان و زایمان است که اخلاقی نورانی دارد و در حرفۀ پزشکی واقعاً مؤمنانه و مسئولانه رفتار می کند. خانم دکتر محترم این افتخار را نیز دارد که در مدت 17 سال اشتغال پزشکی، زایمان طبیعی 760 نوزاد را بنام خود ثبت کرده است که چهار نفر از آنها، در این سفرِ ارزشمند، اعضای کاروان ما محسوب می شدند.

آقا احسان و ریحانه سادات و دوقلوهای ما در شرایطی نبودند که حال و هوای روزهای تولد خودشون را به یاد داشته باشند و خانم دکتر را بشناسند. اما ایشان خیلی خوب بچه ها و مادران را به خاطر داشت و با اشتیاق عجیبی نسبت به آنها ابراز احساسات می کرد. من هم که تا آن روز چنین صحنه ای را تجربه نکرده بودم، اصلاً نمی دانستم چی باید بگم و چه واکنشی باید داشته باشم، فقط مثل آدم های سر به زیر، با زبانی نیمه الکن حرفی زدم و دست و پا شکسته تشکری کردم و چون احساس می کردم چیزی برای گفتن در چنته ندارم، با تمسک به شعری از جناب صائب، به شوهرِ گرامی اش گفتم:

در بزم اهل حال لب از حرف بسته ایم

جام تهی به باده پرستان نمی دهیم.

البته بزرگان همراه ما، مخصوصاً مادر عزیزم در مقام قدرشناسی سنگ تمام گذاشتند و حق خانم دکتر را ادا کردند.

... آن روز عصر، ساعتی قبل از اذان مغرب، در یک موکب بزرگ و مجهز رحل اقامت افکندیم. خانم ها در سالن مخصوص بانوان جای مناسبی داشتنند و ما هم در گوشه ای از سالن آقایان جای گرفتیم که پر بدک نبود. خستگی از سر و روی ما می بارید. ولی ما خود را از تک و تا نمی انداختیم و وانمود می کردیم که همچنان قبراق و با نَفَسیم.!! به همین دلیل، تا اذان مغرب به نظافت و کارهای شخصی مشغول بودیم. اما بعد از نماز و صرف شام، دیگر هیچ بهانه ای برای گپ و گفت های همیشگی نداشتیم. این شد که همچون جنازه ای آش و لاش نقش بر زمین شدیم و به امید فردایی با انرژی تر به چنگ خواب افتادیم.

از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را

در زندگی به خواب و به مردن فسانه ایم

برچسب: نویسنده: سارا موسوی تاريخ: پنجشنبه 16 دی 1395 ساعت: 4:15

صفحه بندی