پیاده روی را از باب القبله بارگاه امیرمؤمنان شروع کردیم. با کوله های سبک، کتانی های راحت، لباس های مناسب، تیپ عادی، با پرچم های یاحسین، بدون علائم خاص زرق و برق دار و...
پدر و مادرِ با محبت، دو نفر داماد هیئتی و غیرتی، دونفر برادرزن نجیب و دست به جیب، عروس های با وقار و خوش رفتار و خواهرشوهرهای صمیمی و دلسوز، چهار پسر بچۀ با ادب و فرمان بُردار، یک دختر خانم باهوش و با سلیقه و یک جفت دوقلوهای ناز و خوش قِلِق، مجموع اعضای گروه ما را تشکیل می دادند. کالسکه بچه ها هر بیست دقیقه تا نیم ساعت یکبار دست آقایون جابجا می شد. زحمت بخشی از وسایل اضافی را هم، آقایون بعهده داشتند که در کوله ای بزرگ روی چرخ دستی، بسته بودیم و حمل و نقل آن را آسان کرده بودیم.
چهار ساعتی بود که پیاده روی ما وفق سلیقۀ پدر پیش می رفت، همه بی صدا حرکت می کردیم. آرام و بی حاشیه بودیم، نه شلوغ بازی داشتیم، نه مشاعره، نه مشاجره، نه مناظره و نه رندانه بازی های همیشگی که برادر زاده ها و خواهر زاده ها معمولاً از ما توقع داشتند! تنها چیزی که کمی صحنه پیاده روی ما را از خواب زدگی و سکوت متمایز کرده بود، ورجه وورجه کردن مجید و احسان و محمدرضا وعلیرضا بود که گاهی در جلو و گاهی در انتهای گروه حرکت می کردند و زیرکانه افاضات می فرمودند و ما را هم به شعار دادن های مقطعی وا می داشتند.
هنوز نیم ساعتی به وقت نماز ظهرباقی مانده بود که دختر بچۀ ده دوازده سالۀ عرب، با برادر شش هفت ساله اش دوان دوان به سمت ما آمدند و ما را برای استراحت و نماز به موکب شان دعوت کردند. فرمان ایست صادر شد. دوقلوهای ما هم که در کالسکه هاشون به خواب عمیق رفته بودند، حالا دیگر بیدار شده بودند و توقع داشتند بدانند کجا هستند و به کجا دارند می روند...!
دخترک عراقی آن قدر زیبا و مخلصانه و در عین حال بزرگ منشانه حرف می زد و آنقدر زیبا و پر مغز در باب فضیلت اربعین و رسالت شیعان سخن می گفت که همه مسحور دانش و بینش و تکلم زیبای عربی اش شده بودیم. تاحدی که پدر مانده بود چه جور جوابش را بدهد. چون از یک سو مایل بود که همچنان مسیر را ادامه دهیم و از طرف دیگر، راضی نمی شد به دعوت این دختر جواب مثبت ندهد! فقط با نگاهش به ما فهماند که اگر قرار است نپذیریم، معطل شان نکنیم. من هم مطابق عادت دیرینه، سریع و صریح نظرم را دادم. اما با یک بیت شعر:
رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می بَرد آنجا که خاطرخواه اوست.
بقیه افراد هم اختیار کار را به پدر سپردند. اما رئیس قافله که هنوزنمی دانست با این جواب ها چه تصمیمی بگیرد، رو به عروس همیشه همراهش کرد و ازش پرسید:
بچه ها نیاز به شست و شو ندارند؟ نمیخواهید لباس شون رو عوض کنید؟!
معلوم بود که پدر انتظار داشت کسی به او لبیک بگوید. اما، عروس پدر، که هم معذور از تصمیم بود و هم ناگزیر از اجابت، تبسمی کرد و ماهرانه تر از من، یک بیت شعر صائب را دستاویز قرار داد و گفت:
نامهٔ پیچیده را چون آب، خواندن حق ماست
کز سخن فهمان آن لب های خاموشیم ما
این جواب زیرکانه، آن قدر برای من دلچسب و گوارا بود که نتوانستم خوشحالی ام را پنهان کنم، اما حال خوش پدر را هم به خوبی درک می کردم که داشت قند توی دلش آب می شد. قیافه اش در آن لحظه واقعاٌ تماشایی بود. هرچند که شادابی و نشاط من دیدنی تر بود! پدر داشت آماده می شد تا بادی به غبغب بیندازد و اندر کرامات عروسش چیزی بگوید و مثلاً لبیک هوشمندانه اش را به رخ من بکشد، که فوراً پیش دستی کردم و در یک پاتک به موقع، این بیت را برایش خواندم:
فتنهٔ صد انجمن، آشوبِ صد هنگامهایم
گر به ظاهر چون شرابِ کهنه، خاموشیم ما
در این لحظه، خواهر زادۀ عزیزم، ریحانه سادات هم با اشارۀ مادرش، کار تصمیم گیری را تمام کرد و گفت: آره باباجون! مامانم میگه باید لباس های دوقلوها را عوض کنند!
اما دخترخانم عرب که فقط برای شکارِ مهمان ایرانی آمده بود، یکهو با چهارنفر زن و مردی مواجه شده بود که مثلِ خودش، با همان لهجۀ محلّی، زبان عربی را تکلم می کردند! یکی با مهربانی و لطف اسم او را می پرسید، یکی او را تکریم می کرد و در بارۀ پدرش می پرسید، دیگری برایش عاقبت بخیری و عافیت طلب می کرد و انگیزه اش را جویا می شد، یکی هم به دخترک می گفت که جمعیت ما زیاد است شاید برای شما درد سر باشیم و...
در همین حال دخترخانم بزرگتری که انگار از داخل موکب، ما را می پایید به کمک خواهرش کمیله آمد و بعد از یک سلام خشک و خالی، بی آنکه اجازه بگیرد یکی از دوقلوهای ما را بغل کرد و اون یکی را هم به خواهرش سپرد و هردو به سمت موکب دویدند و ما را هم به دنبال خود بردند. همینکه به موکب رسیدیم، راحله که همان دختر بزرگ میزبان بود با یک جمله غلیظ عربیِ اهلاً و سهلاً به استقبال ما آمد و فوراً پرسید که فارس هستیم یا عرب؟! طفلکی ها هنوز از ایرانی بودن ما مطمئن نبودند!!
اما مادر که اصلاً دوست نداشت دختر میزبان را بیش از این در شک و تردید ببیند، فوراً محبت مادرانه اش را با مشتی پسته و بادام تقدیم دختر و پسر عرب کرد و تمام ذوق عربی اش را هم به کار گرفت و به راحله گفت: نِعَم مادر! این ها کُلّهم ایرانی! ... ادامه دارد.
ببخشید که این قسمت کمی طولانی شد.
برچسب:
نویسنده: سارا موسوی