خرید بک لینک

قرار من این بود که همراه سه نفر از همسفرانم، پیاده روی اربعین را شروع کنیم و برای طول مسیر هم برنامه ریزی کرده بودیم. مثلاً از کارهایی که قرار داشتیم انجام دهیم این بود که با چهره های شاخص و با سوژه های خاص و مخصوصاً با زائران خارجی دمخور شویم و رسم رفاقت به جای آوریم و از این طریق، با خودشان، خانواده شان، کشورشان، رسم و رسومشان و ظرفیت های تبلیغاتی شان آشنا شویم و در عین حال از آنها بصورت ویژه فیلم و عکس و گزارش تهیه کنیم. اما، با آمدن خانوادۀ ما از ایران، همه چی تغییر کرد و برنامه های ما کاملاً بهم ریخت.

خب وقتی حضور همسر نازنین، پدر و مادر عزیز، برادر فداکار، خواهرهای مهربان و فرزندان گلت را کنار خودت داشته باشی، منصفانه تر این است که از مصاحبت و همراهی آنها بهره مند باشی و حتی المقدور کمک کار آنها باشی. این شد که کالسکه های بچه ها را روغن کاری کردیم و بار و بندیل مان را بستیم وضروریات سفر را برداشیم و طبق نقشۀ پدر به راه افتادیم.

نظر پدر این بود که آرام و بی حاشیه باشیم، سرمان توی لاک خودمان باشد، با خیر و شر آدم ها کار نداشته باشیم، از کسی عکس و فیلم نگیریم، مقابل هر دوربینی ظاهر نشویم، با هر خبرنگاری هم گفتگو نکنیم و فقط ذکر صلوات بگوییم و شعار یا حسین و یازینب را فریاد بزنیم. من هم مثل بچۀ آدم، به بابا گفتم: سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا

و برای این که خیال بابا را از بابت خودم راحت کرده باشم. بهش گفتم:

لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی!

و باز برای اینکه مطمئن تر شود، بهش گفتم: به جان عروس گلت که از تخم چشمم برای من عزیزتر است قول میدهم بدون اجازۀ شما آب هم نخورم. قول می دهم فقط ملازم رکابتان باشم و جز به اشارۀ شما حرفی نزنم!

طفلکی بابا، در زیارت اربعین، دنبال پیاده روی آرام و بی حاشیه می گشت و دوست داشت که به همراه ملکه بانویش سفری پر فیض و زیارتی دلنشین داشته باشد. اما نمی دانست که این آرامش، با وجود ماجراجوهایی مثل ما و آتش پاره هایی مثل عروس ها و وروجک هایی مثل نوه هایش، غیر ممکن است. پدر، قبلاً هم چند دفعه ای همسفر بودن با ما را تجربه کرده بود و به دستش آمده بود که همراهانی مثل ما، اوقات سفر را پر ماجرا و برنامه های سفر را برای او هیجانی می کنند. در نتیجه، می دانست که با وجود ما، نظم و ترتیب برنامه هایش، از حالت عادی به وضعیت بحرانی و اضطرار تبدیل می شود. پدر این را هم می دانست که اگر حلقۀ جمعیتی ما بیش از دو نفر باشد، دیگر به هیچ صراطی مستقیم نیستیم و هیچ بنی بشری نمی تواند مهارِ زبان و کنترلِ شوخی های ما را به دست بگیرد! مگر اینکه خود ما بنا به مصلحتی کوتاه بیاییم و یا نهایتاً با اشارۀ مادر، آرام و قرار بگیریم!!

با این اوصاف، به پدر قول دادیم که بچه های خوبی باشیم، خارج از چارچوب حرکت نکنیم، عامل تحریک و جذبِ این و آن نباشیم، باعث جلب نگاه دیگران نشویم و خودمان را در معرض برخی حوادث رسانه ای قرار ندهیم. به پدر اطمینان دادیم که برنامه های فرا زیارتی مان را موقتاً به احترام اربعین کنار بگذاریم و گوش به فرمانِ دستورات و اشارات او، بار بر باره ببندیم و پای پیاده برهامون قدم بگذاریم.... ادامه دارد

  • قرار است در راستای سبک زندگی، چند قسمتی از خاطرات سفر اربعین را بنویسم. اما نمی دانم موفق خواهم شد یا نه؟
  • چون تجربۀ و تخصص خاطره نویسی و داستان ندارم، پیشاپیش بابت نازیبایی نوشتار و طولانی بودنش، از شما پوزش می طلبم. لطفاً نقص نگارش را بر من ببخشایید و راهنمایی هایتان را از من دریغ نکنید.

برچسب: نویسنده: سارا موسوی تاريخ: پنجشنبه 16 دی 1395 ساعت: 4:15

صفحه بندی