خرید بک لینک

پای روضه ها می نشینیم و اشک می ریزیم و پای پیاده به کربلا می رویم، اما این رفتن ها واشک ریختن ها فقط بهانه ایست تا پای دل را به قافلۀ عشق حسین علیه السلام پیوند زنیم و دل های بیقرارمان را در کشتی نجات حسین (ع) مأوا دهیم.

هرقدر که حسینی تر باشیم و برای حسین علیه السلام بیشتر اشک بریزیم، پای ارادت ما در مسیر عشق او محکم تر می شود و آن وقت است که می توانیم 1400 یا 1630 عمود ایستاده در مسیر را بی احساس خستگی پشت سر بگذاریم و در اقیانوس مواج عشق، به خیل عاشقان حسین بپیوندیم...

امسال، ماه محرم و صفر برای من رنگ و بوی دیگری داشت. بوی دلدادگی، بوی خدمت، بوی نوکری، بوی رهایی، بوی شنیدن صدای جنون در اوج و بوی ایستادگی قدم ها در موج...!!

اما سفر کربلا انگار بدون رنج و مشقت ممکن نیست و انگار سختی راه و صعوبت سفر، از قدیم الایام با زیارت کربلا، عجین بوده است. سایۀ خوف و خطر هم، گویا از قدیم و ندیم بر سر زائران کربلا گسترده بوده و جان و مال آن ها را همواره در چنبرۀ تهدید خود گرفته است. با این وجود، انگار هرچه تلخی ها و مرارت های مسیر کربلا بیشتر باشد، حلاوت و گوارایی زیارتش هم بیشتر می شود و انگار همین ناملایمات سفر است که زائر اباعبدالله را تا مرز شیدایی و جنون بالا می برد و از ورطۀ عقل و هوش می رهاند.

در سفر اربعین باید شیفته و شیدا باشی تا خرس خستگی به سراغت نیاید و هیولای ترس و پریشان حالی بر سر راهت سبز نشود. در سفر کربلا باید آمادۀ بلا باشی وگرنه طعم شیرین زیارت، گوارای وجودت نخواهد شد. بقول حافظ:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

و حالا، این خاک عراق است که از یک سوی آن بوی مُشک و عبیر می آید و از سوی دیگرش صدای العطش و نالۀ طفل صغیر بلند است و من مانده ام که این همه بلا و ابتلا در بیابانِ طف، از لمعات عشق است یا از تبعات ظلمی که یزیدیان خون آشام بر حسین فاطمه روا داشتند؟!

در سفر چهل روزه ام به سرزمین عشق و ایثار، دفتر خاطرات و مخاطراتم را با اتفاقات جورواجور نگاشته ام. خاطراتی پر از مهر و محبت و لطف و مخاطراتی لبریز از اِعجاب و التهاب و پرسش های بی جواب!

باب مخاطرات این سفر، فعلاً بنا به مصلحتی مکتوم می ماند. اما، شیرین ترین بخش خاطرات من دو روز قبل از پیاده روی اربعین رقم خورد. روزی که پدر، مادر، همسر و فرزندان خردسال و بعضی دیگر از اعضای خانواده ام را بطور ناگهانی و غیر منتظره در هتل محل اقامتم دیدم! چیزی که اصلاً انتظارش را نداشتم و تصورش را هم نمی کردم. آنها آمده بودند تا در زیارت اربعین، باهم همقدم شویم. آمده بودند تا با جمعی هماهنگ، نماهنگ پایداری مان را پایدارتر بسازیم و گام های بی شمار همگامی مان را در مسیر عطش و عشق و تماشا با هم برداریم...!

اما شیرین ترین لحظۀ این خاطره، موقعی بود که آقا هادی و آقا مهدی کوچولو، باهم زنگ اتاق 308 را بصدا درآوردند و بقول خودشون: بابا را «سورپریز» کردند...

پ.ن: در تشرف ها و زیارت هایم، به یاد همه عزیزان بودم و برای دوستان دعا می کردم...

برچسب: نویسنده: سارا موسوی تاريخ: پنجشنبه 16 دی 1395 ساعت: 4:16

صفحه بندی