.
اکثر احزاب و جریانات سیاسی کشور، از مجمع روحانیون مبارز و جامعۀ مدرسین و کارگزاران و اصولگرایان، تا اعتدال گرایان و اصلاح طلبان و جبهۀ پیروان ولایت و رهروان امام و رهبری و آبادگران و ایثارگران و... و... همه و همه مولودِ دو جریانی هستند بنام روحانیت مبارز تهران و هیأت های مؤتلفه اسلامی. که این دو جریان، تا قبل از انقلاب زیر پرچم امام روح الله، علیه شاه و آمریکا فعالیت می کردند. اما، بعد از انقلاب، با وجودی که بیشترین نقش را در قوای سه گانه داشتند، در بعضی از امور، به ویژه در زمینۀ مسائل اقتصادی و جنگ تحمیلی، آرام آرام، با خط امام زاویه پیدا کردند.
مجمع روحانیون مبارز، اولین و شاخص ترین گروهی بودند که به سردمداری مهدی کروبی و موسوی خوئینی ها، از جامعۀ روحانیت منشعب شدند و بعنوان جناح چپ شهرت یافتند. در مقابل این جناح، روحانیت مبارز و مؤتلفه ای ها همچنان بعنوان جناح راست باقی ماندند و راه خود را ادامه دادند. به این ترتیب، از دل جامعۀ روحانیت مبارز، جریان روحانیون مبارز بیرون آمد و هر کدام از این ها نیز رفته رفته از داخل خود، دوباره و چند باره، منشأ انشعاباتی مجدد شدند که برای جبران کاستی ها و شکست های حزبی خود به ویژه در ایام انتخابات، شاخه های فرعی دیگری را هم به صورت مقطعی و یک بار مصرف، به وجود آوردند.
شاید بهترین توصیفی که می تواند، ماهیّتِ فکری و سیاسی این دو جریان را مشخص کند، این است که بگوییم: راستی ها در دهۀ اول انقلاب، با برخی مواضع حضرت امام رحمت الله علیه مخالف بودند و چپ گراها، بعد از رحلت امام، با مواضع فکری و سیاسی مقام معظم رهبری به مخالفت برخاستند. یعنی وجه مشترک هردو جریان سیاسی کشور در مخالفت با امام و رهبری خلاصه می شود. البته باید بگویم که شدت و ضعف مخالفت آنها یکسان نبوده است.
در حال حاضر، دو جریان اول، یعنی روحانیت مبارز و مؤتلفه ای ها هیچ وجاهتی در بین نسل جدید انقلاب ندارند. و جریان چپ نیز، به دلیل ارایۀ قرائت های نامتعارف از دین و ترکیب نامتوازن اعضای اصلی و نفوذ عناصر معاند و دگراندیشان نوظهور در مرکز تصمیم گیری آنها، تبدیل به شَلَم شوربایی شده است که خروجی آن، جز بلغور کردن مبانی سکولاریزم و لیبرالیزم چیز دیگری نخواهد بود.
اما، درد بزرگ ما این است که چهره های شاخص اصولگرایی، که خود را نزدیکتر به امام و رهبری می دانند، نه آرمان های امام را درست می فهمند و نه به فرامین رهبر انقلاب گوش می سپارند! و درد دیگر این است که چهره های موسوم به اصولگرایی، چه با خودشان و چه با سایر همقطاران شان دچار ناسازگاری و اختلاف هستند. که به نظر من ریشۀ ناهمگونی اصولگرایان، تفکر سازمان یافته ای هست که از جای دیگری آنها را هدایت می کند. اصولاً مهره های مرموز اصولگرایی، قبل از آنکه اصولگرا باشند، دست آموز مکتب دیگری هستند و آنچنان در نقش خود محکم کاری شده اند که می توانند در شریط خاص نعل وارونه بزنند و بازی را به نفع جناح رقیب، به پایان برسانند.
اصولگرایی یک لفظ نیست، کسی می تواند ادعای اصولگرایی کند که دستش به اموال بیت المال دراز نشده باشد. زندگی اشرافی نداشته باشد. از چند جا حقوق نجومی نگیرد. با مولوی عبدالحمید ملعون (مهره وهابیت آل سعود در سیستان و بلوچستان) زد و بند نکرده باشد. اصولگرا کسی هست که نقش نفوذی هاشمی را در جبهه اصولگرایان بازی نکند. که اگر چنین باشد، با جریان خودباخته اصلاحات و جریان ترسوی اعتدال، هیچ فرقی ندارد!! مدعی اصولگرایی باید در فکر و عقیده و عمل، پاک و در رفتار سیاسی، شجاع و خالص باشد...
.
.
بنظر من، همانطور که جریان روشنفکری در کشور ما بیمار متولد شد؛ جریان اصولگرایی هم، نارس زاییده شد، ناقص الخلقه ادامۀ زندگی داد و الآن چند صباحی هست که در بستر مرگ افتاده و عنقریب به سرنوشت آدم های بد وارث گرفتار می شود.
+ متأسفانه، بیماری حاد اصولگرایان، مرضی نیست که بشود با تیغ جراحی مداوایش کرد. حتی اگر بشود اعضاء و اندام این بیمار را با پیوند و یا با ترفندِ هر کوفت و زهرماری ترمیم کنیم، روح و روانش را به هیچ قیمتی نمی توانیم به تیغ درمان بسپریم.
+ قرار بود در بارۀ احمدی نژاد چیزی بنویسم. اما، با توجه به بیانات اخیر حضرت آقا و نامۀ آقامحمود، فعلاً نیازی به پرداختن به این موضوع نیست. فقط یک نکته و آن اینکه: شاید، تصور بعضی ها این باشد، که احمدی نژاد، رتبۀ اصولگرایی اش بالاتر از بقیه است! به نظر من، احمدی نژاد اگر چه برخی ویژگی هایی دارد که خیلی از اصولگراها از داشتنش محرومند؛ اما، ایشان، خصوصیات خطرناکی هم دارد که اگر مجال پیدا کند، حاضر است همه داشته های نظام را به نفع خود و توهّماتش مصادره نماید.
برچسب:
نویسنده: سارا موسوی