در تَغامُز نگاه بارانی ات ، ای غریب غروبِ آدینه، تغزّل زیبای غرورِ نغمه های بی غوغا را، غمگنانه می خوانم و با زخمۀ راز آمیزِ آوازِ نازِ تو - ای شیونِ شقایق های شوق - رقصِ رهایی خویش را بر بامِ سپیدِ سحر، جاودانه می سازم!
ای همدمِ دل های نا آرامِ پروانه های رنگارنگ؛ از چشمۀ شرمِ چشم های به انتظار نشستۀ من، در طلوعِ نیایشِ هر صبح، شبنمِ اشتیاق می روید و زمزمِ گوارای نامت، قطره قطره زبانم را می لرزاند.
ای آفتابِ حُسنِ سپیده؛
هر صبح، گل ها را با یادِ تو می بویم و هر شب، خانۀ خیالم را با گلابِ تمنّای تو می شویم. تو می دانی که من، با خوشه های یاس و با اقاقی های آویخته از دیوارِ سپیدِ صبر؛ عهدِ رفاقت بسته ام! و می دانی که هنوز، با شقایق های سرخِ شهادت و شوق مأنوسم و از تیغِ قساوتِ جماعتِ فتنه که بر گلوی نازکِ غنچه های دشت، نشسته است، هیچگاه نمی هراسم .
ای زیبا ترین نگار؛
من زخمِ تیغ های توحّش را، برسینۀ رنجورِ نسلِ یاسمن ها، بسیار دیده ام و آوازِ شومِ زاغانِ قبیلۀ غارت را هنوز از دروازۀ خشمِ خزان، می شنوم. اما، نسیمِ نوازشِ باد را، که از قُلّۀ سکوتِ تبسّم می وَزَد، عاشقانه حس می کنم و باور دارم که در آرزوی بهار، باور ها، همیشه بهارند و بهاران همیشه زیبا. پس، در رَجعتِ باورِ بهار و در جُستجوی بهارِ باورها، مثل همیشه، کُشتۀ انتظار خواهم ماند.
پ.ن: از پست های قدیمی و مورد علاقۀ من است، با مُشتی از تتابع اضافات.
برچسب:
نویسنده: سارا موسوی